جبر را گر جبر به جبری جبرا اختیارت . نداری دگر فرصت اختیار تا اختیار اختیارا کنی علیرضا فرجزاد -- کشاورزی/ بیو تکنولوژی . /"Биотехнология | alireza
تاريخ : شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ | ۱۱:۵۰ ب.ظ | نویسنده : Biyoteknoloji araştırmacı Ali Reza Faraj |
 
شهروند هم میهن
 alireza.f.h's Avatar
 
XBL: عاشق باش و عاشق بمیر مرگ سبز

-->


مشاهده پروفایل شبکه اجتماعی کاربر

مشاهده پروفایل کلاسیک تالار گفتمان

-->

 
 
 
 
ارسال پيغام Yahoo به alireza.f.h
 
 
 
 
 


ارسال پيغام AIM به alireza.f.h ارسال پيغام MSN به alireza.f.h  --> --> -->Send a message via Skype™ to alireza.f.h

Icon17 پاسخ : در آروزی وصا ل .... به...چی( در غم هجران يارت چه خواهي كرد)

عشق

آنی

به

نامی

در واژه

دروازه دل

هک شود

تلاطم خون

به سان مواج دریاشود

ه

ا

نیه


 

سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ 

 

نوشته اصلي بوسيله alireza.f.h نمايش نوشته ها

چند صباحی یست که نا آرامم ای خدای دل:

 قلم را قلاف دست و جوهر خشکیده در به خون دل"
اوج پرواز که شدم از بلندای بام جهانت بر زمین فتادم

 : جای ان قنفوس اسمانیت در زمیت شدم

 یا بال و پرم ده یا ارام جانم به زیر خاکم ده


=======

باور دل من بار دگر و به صد باور شده ای باور من

 که وصل وصالت رویای شیرین خیالم

 هر از چند گاهی صبوری نکردم

 بدان اشگ و اه را با خون یکی کردم

 اگر غم فراقت به زبان نگفتم بغض گلویم

 در نیمه شب هر شبی هق هق ناله درونم

 شده که امان گفتن را زمن بریده بود...

امروز دلم را به تو می سپارم

 فقط دل که دروازه شهر هرزه گان نیست

 هر کسی را وارد بر ان مجاز نیست

 و تو را خوانم که ای خانه اباد

 خانقاه مرا به شمعی دگر روشن کن

و این هم جواب آن لسان الغیب"

 وای بر من سست بنیاد
 



 

رنج و حرمان زجبری بود ماراای

لسان الغیب

 

 ان جبر گورا اختیاری بود مارا ای لسان الغیب
من کشیده درد و رنج دوران ندارم غم ای لسان الغیب
==========================
 
فراقت هجرانت درد
 خوش بود
 هر روز شب اش پر اشک بود
دم وصال رسید وباد صبا
 با دم مسیحا چشمانم پراشک بود
الاالهاالخلایق ساقی
 در می میکده بهر ما جام جهان نما بود
این دم باآن دم آنی به نام هانیه
 جهانی با من لسان الغیب بود؟
اشگ ریز علیرضای اشک ریز
آن اشگ ها گوهر گران بهای حق بود
حال که حالی شد یقین به آن شد
 همه حال و به قیل و قال نبود
__________________
/ فردا دیر است؟؟؟ .سربداراست سردار ازبهر جفا بی وفایان...حال که چنین است باید کرد پرواز

 

 سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

چند صباحییست که نا آرامم

ای خدای دل قلم

قلم را قلاف دست و جوهر خشکیده در دل"
اوج پروازم که شد از بلندای بام جهانت بر زمین فتادم

 

من جای ان قنفوس اسمانیت در زمیت شدم

 یا بال و پرم ده یا ارام جانم به زیر خاکم ده


=======

 


باور دل من بار دگر و به صد باور شده ای

 باور من که وصل وصالت رویای شیرین خیالم

هر از چند از گاهی صبوری نکردم بدان اشگ

و اه را با خون یکی کردم اگر غم فراقت

به زبان نگفتم بغض گلویم در نیمه شب

هر شبی هق هق ناله درونم شده که

امان گفتن را زمن بریده بود...

امروز دلم را به تو می سپارم

 فقط دل که دروازه شهر هرزه گان نیست

هر کسی را وارد بر ان مجاز نیست

 و تو را خوانم که ای خانه اباد

خانقاه مرا به شمعی دگر روشن کن
 ======================

 

عشق

آنی

به

نامی

در واژه

دروازه دل

هک شود

تلاطم خون

به سان مواج دریاشود

ه

ا

ها نیه

 

برچسب‌ها: و این هم جواب وای بر من سست بنیاد, لسان الغیب, alireza, f

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ | ۱:۴۶ ق.ظ | نویسنده : Biyoteknoloji araştırmacı Ali Reza Faraj |