جبر را گر جبر به جبری جبرا اختیارت . نداری دگر فرصت اختیار تا اختیار اختیارا کنی علیرضا فرجزاد -- شبگردی می‌کنم. اما صدای نفس‌هایت را از پشت
دل قبل از هر کلامی با یک سلامی با این تفاوت که این بارنیست کسی بگیرید سلامی به حکم ادب باز خود به اهمان شیوا یی بیانم که این بار خود ستایم و در ادب به خود ادبی با سلامی که سلامت کند و همره ان سلامیت را به حرف اول سلام س با سعادت دلت که خوش باد ان دلت اباد که گفتی ره خراباتیان کجاست.من خرقه درویشان کنم به تن دوره به گرد جهان زنم با یک ناله فقط سودا کنم.ان که انی شد در صدم ثانیه حک بر سر در دلم به نام هانیه انی که که ندانی ان ان را بس با من مگو هیچ سخن همی نی لبیکم را سماویان دم زند از اصوات غم ناک ان افلاکیان ذجه و فعان کنند. اه و اهی ز درون برکشم تا ارض و سما را بر اتش کشم دلم تو را هم من خودم خوب می شناسم


خلقی به فراموشی؛ قومی به زراندوزی
قومی به دغل بازی؛ شادند و بسی راضی
قومی به جگر سوزی؛ گردند پی روزی
خلقی شده سرگردان؛ در دام بسی شیطان
قومی پی آب و نان؛ باشند به خود سوزی
سیراب نمی گردند؛ از حرص و طمع قومی
قومی که زخون دل؛ دارند سرافرازی
خلقی به هوسبازی؛ سرگرم به طنازی
خلقی به وفا داری؛ در خدمت و جان سوزی
قربان تو آقایی؛ که با خبر از مایی
ماییم چو گردابی؛ سرگشته در این بازی
بس کن تو سهیل این غم؛ بگذار یکی مرهم
بر سینه پرداغم؛ بیهوده بپردازی
وقتی فروخته میشوی یا خود خود را می فروشی !
یک چیز را بدان به چه قیمت و به چه کسی!!! :"
كاش مي دانستي، مارا مجال آن نيست ،
كه روزهاي رفته را از سر

گيريم ولحظه هاي بي بازگشت را ، تمنا كنيم .
عشق را من در زیر میکروسکوپ ها نیافتم بلکه آنها را نقطه ای از شروع یک آغاز عشق دیدم.
آری باید دید آن را که آن همان آن است که در چند ثانیه کند آغاز عشق را.

تقدیم به یگانه عشق زمینی که آغازگر برای شروع پایانی برای تکامل بود.
ره صد ساله را آنی که هانیه نامی شد همانند ندای هاتف از سوی آسمانی شد.
... اشگ بار کرد تا ابد از این خزان جبری ...چرا؟



 
alireza.f.h's Avatar
 



ارسال پیام خصوصی

ارسال پيغام AIM به alireza.f.h ارسال پيغام MSN به alireza.f.h ارسال پيغام Yahoo به alireza.f.h Send a message via Skype™ to alireza.f.h
پيش فرض پاسخ : آتشكده ي دل

نوشته اصلي بوسيله alireza.f.h نمايش نوشته ها
شبگردی می‌کنم. اما صدای نفس‌هایت را از پشت


هیچ پنجره و دیواری نمی‌شنوم. آسوده بخواب نازنینم،


شهر در امن و امان است ... تنها خانه‌ی من است که در آتش می‌سوزد...
سال و سالی و سالیانی گذشت زین شب و گرد این جهان گشتن سرانجام آن و آنی که شد در صدم ثانیه ای آنی ناگه
خود آتش شد و بر حرمن و دامنمان حال به حالیم در حال احتزاریم
وشته اصلي بوسيله: ;کلیک کنید تا وارد سایت  شوید .مقاله ها ببینید/کلیک روی علامت پیکان فنشد alireza.f.h نمايش نوشته ها
ناگهان همه چیز تمام می شود
دنیای رویایی وصال با همه زیباییش غروب می کند
و دوباره فراق
و دوباره اشک نیمه شبو درد دوری
کاش هیچوقت از خواب خوش وصال برنخیزم
کاش همیشه دستانم در دستان تو باشد
کاش همیشه محو تو باشم
کاش.....
نوشته اصلي بوسيله alireza.f.h نمايش نوشته ها
در دست های زرد پاییز

انگار باران بود و چشمهای من
وقتی که چشمم گریه می خواست
اما نگاهم دل خوش بود به دیدارت
من بی محابا می دویدم
از سایه ی شب می پریدم

خط می کشیدم روی دیوار
تاریخ و ساعت، روز دیدار
یکشنبه ی پاییزی و زرد
یاد آور تنهایی و درد

ساعت که می چرخید و می گفت
او رفت و دیگر تو را یاد هم نمی کند
گفتم که از عشقش دست نکشم
دلم هوای دیدارمی کند هر لحظه
این گونه دلم قصه را آغاز می کند باز
وچشمان می رقصد با سوز این ساز


رحمی ندارد باد پاییز
من ، تو ،نگاهی سوی جالیز
باران که شست از روی دیوار

نوشته اصلي بوسيله alireza.f.h نمايش نوشته ها
وقتی عشق وفاداری به مسلخ سخره پردازان هوس باز در اید چون قصابان ان را پاره پاره کنند..
این ایین را بدعت کی گذاشت که اینگونه در نهایت مظلومیت عشق را به رنگ سرخ و غم اش را سیاهی
تاریخ و ساعت، روز دیدار


برچسب‌ها: شبگردی می‌کنم, اما صدای نفس‌هایت را از پشت

تاريخ : پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ | ۱:۳۸ ق.ظ | نویسنده : Biyoteknoloji araştırmacı Ali Reza Faraj |