جبر را گر جبر به جبری جبرا اختیارت . نداری دگر فرصت اختیار تا اختیار اختیارا کنی علیرضا فرجزاد -- d;یکی از بهترین ها از نظر من ... ساده ولی پر مغز و حد عالم معنا در معنا/افرین /پریسا


[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 23:14 ] [ پریسا ]

[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 22:41 ] [ پریسا ]



[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 22:27 ] [ پریسا ]



[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 22:15 ] [ پریسا ]





[ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 15:3 ] [ پریسا ]

موضوعات مرتبط: طنز
[ پنجشنبه دهم اسفند 1391 ] [ 14:18 ] [ پریسا ]

پچ پچ کنان از جلوی نگهبانی در حال عبور بودیم که آقای فرجی با یونیفورم مخصوص طبق معمول جلو راهمونو سد کرده و کارت دانشجویی خواست,8 ماه بود هرروز حین ورود ازمون کارت میگرفت و بچه ها به شدت شاکی بودن اما منو نرگس همیشه خودمون قبل از ورود کارتامونو درمیاوردیمو به نشانه ی شیطنت حتی روزایی که ازمون کارت نمیخواست کارتارو بالا گرفته و داخل میشدیم و آقای فرجی تکونی به سیبیلاش میداد و با لبخندی قیافه اخموشو فقط واسه چند ثانیه از هم باز میکرد و دوباره به فرم قبلش برمیگردوند.اما اینبار انقد محو صحبت در مورد این ایرانسل و تبلیغاتش بودیم که باعث شده بود ما فکرکنیم جناب محمدلو هستن و حواسمون به اقای فرجی نشد.مثل یک تکه سنگ بی احساس سیخ ایستاده و با صدای دورگه گفت خانوما کارت...

دسته ای 4 نفره از دخترا روی چمن های حیاط نشسته بودند که میشد تشخیص داد که زینب و افسانه و مهناز و فریده هستند,کمی اونورتر هم آقایون امیری و پدرام نشسته بودند.کم کم داشتیم به بچه ها نزدیک میشدیم که متوجه پسری شدیم که همون اطراف داشت به سختی با شیرآب ور میرفت و معلوم نبود چیکار میکنه که یهو جیغ زینب و فریده به هوا رفت و مثل بقیه دانشجوهای ویلون حیاط نگاه منو نرگس هم به سمت صدای بلند شده چرخید و بچه هارو در حین بالا پایین پریدن دیدیم که یه فواره آب  هم بینشون شروع به بالا و پایین رفتن بود و فریده و زینب خیس خالی شده بودند و مهناز با اقایی که این شوخی رو کرده بود شدیدا جروبحث میکرد و بقیه بچه هایی که ناظر این اتفاق بودند از جمله من و نرگس از خنده روده بر شدیم...به بچه ها نزدیک شده و سعی در اروم کردنشون کردیم و در همین حین سر بلند کردم تا صاحب کسیکه سنگینیه نگاهش رو روم احساس میکردم ببینم.حدسم درست بود طبق معموله این 8 ماه  گذشته آقای طاهری همون پسر موبلندی بود که روز اول با ضربه های پا به صندلیم ایجاد مزاحمت کرده بود.

همیشه هرجا که بودیم ایشونم بود اما ساکت و صامت...هیچ حرفی نمیزد.بی توجه همراه گروه 6 نفریمون(من,نرگس,مهناز,فریده,زینب و افسانه) به سمت بوفه اقای کریمی رفته تا باهم ناهار بخوریم,نرگس سقلمه ای بهم زده و گفت باز داره پشت سرمون میاد اروم گفتم اهمیت نده.دور یه میز 5 نفری نشستیمو و یه صندلی کم بود که طاهری سریع اقدام کرده و یه صندلی برای زینب که سرپا بود اورد و واسه یه لحظه خیلی کوتاه نگاهامون تلاقی کرد و هر دو سریع مسیر نگاهمون رو عوض کردیم اما گویی دیر شده بود و بچه ها متوجه شدند و حالا سوژشون ردیف شده بود و هرکس چیزی میگفت.

نرگس:صبا دیدی چطوری نگاهت میکرد؟

نه چطوری نگاهم میکرد؟از زیر میز با پا لگدی به پای نرگس زده تا حساب کار دستش بیاد و جو رو به حالت قبل برگردونه.که جیغ کوتاهی کشیده و اروم گفت بمیری صبا که از دستت راحت شم.

همهمه ای بود داخل بوفه,بوی همبرگر بلند شده و اشتهامون حسابی باز شده بود...نرگس داوطلب سفارش دادن غذا شده و به سمت ویترین رفت,دو سه دقیقه ای نگذشته بود که گوشیش که کنارم روی میز بود ویبره رفت و شماره استاد محمدلو نمایان شد...

                                                                                                             ادامه دارد...


موضوعات مرتبط: داستان
[ شنبه پنجم اسفند 1391 ] [ 19:35 ] [ پریسا ]

با دیدن این عکس چه حسی بهتون دست میده؟؟؟؟؟؟؟


موضوعات مرتبط: تأمل
[ شنبه پنجم اسفند 1391 ] [ 0:32 ] [ پریسا ]


برچسب‌ها: ;یکی از بهترین ها از نظر من, ساده ولی پر مغز و حد عالم معنا در معنا, افرین, پریسا

تاريخ : سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ | ۷:۴ ب.ظ | نویسنده : Biyoteknoloji araştırmacı Ali Reza Faraj |