جبر را گر جبر به جبری جبرا اختیارت . نداری دگر فرصت اختیار تا اختیار اختیارا کنی علیرضا فرجزاد -- علیرضا خموش که داد همان ان مزدت که به همان که به باشی خموش و سر گردان

 

ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم ره رو منزل عشقيم و ز سرحد عدم سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت با چنين گنج که شد خازن او روح امين لنگر حلم تو اي کشتي توفيق کجاست آبرو مي رود اي ابر خطاپوش ببار از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم به طلبکاري اين مهرگياه آمده ايم به گدايي به در خانه شاه آمده ايم که در اين بحر کرم غرق گناه آمده ايم که به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرقه پشمينه مينداز که ما از پي قافله با آتش آه آمده ايم

سلام مرا به وجدانت برسان و اگر بیدار بود بپرس چگونه شبها را آسوده می خوابد...؟

الاایهااخلایق دانید و زین بعد بخوانید  دفتر حدیث عشق در مسلخ را

سلامی که اشنا با سلام خداست و فارغ از کار ریا کاران و تزویرپیشه گان.سلامی که ریشه آن در اعماق وجود در سجودیست که تار پود سخت سنگ دلی را می تند تا ددل آن سخت سنگ شکافته شود... و سلامت در س بعدیش سعادت سلامی است که سلامت می کند روح و جسم نا پاک که انچنان آب زلالی شفاف و پاک و فارغ از هر آلودهگی اری پایان نامه صداقت مسلخ شده در این زمانه بیان حقیقت جوخه اعدام و طناب داریست که گره گلویی را باید ببند تا ریا و هوس و تزویر اشکار و محفوظ گردد... اری صدای شلیک هر گلوله ای رلزی شگفته تر می شد در حالی که اوج معنا را در معنا می کرد ... اما غافل از یک چیز که همان آن در یک دم هم تو را به گلوله اخری به نام تمام کردن شلیک بر شقیقه تو خواهخد کرد ... همان انی که اوج عشق را در زندگی تعریف کرده بود در مجادله و مباحثه با تو به اعتقادی مشترک رسبده بود و زندگی را زندگی تعریف کرد نه زنده مانی انهم به هوس و شهوت رانی و مال اندوزی و ووو اری همان در دم مسیحایش دست بر گلویت می نهد تا ان دم را از تو بگیرید و اخرین نفس را با حسرت و تنگی مجاری حیات بکشی ... اری ثقیل بودن جمله هایم و هاله ابهامی برای خیلی ها داشته و زارهای نهفته در سینه را جز خدایم کس ندانسته و چون از برده گی متنفر بودم و بت کردن از کسی برایم یک شکنجه ازلی و ابدی بود ... ولی جستن جستجو و یافتن عشق را همیشه ارزو کردم ... و این را در قالب همان ان بود...

برای انی که کنون شاید در اغوش دیگری را در خیال دیگری یا در رویای دیگری سیر زمان و دل شاد و لب و زبان را به خنده قهه ایی بر حال من که ای علیرضایی...

اری این روزها جنون در اوج خود مرا فرا می خاند تا در کوی برزن فریاد ستمی را از داد بی دادی ان و ان اشگ برای عام و خاص بگویم و لودگان و کودکان را شاید بخناند و از ژنده پوسی و قامت خمیده و گسیوان سپید شده در فقط شبی حاصل شد و ان شب اغشته خون دهان و لب دوز اشگ خشک و خون ریز شد جان و روح هر دو با هم ... اری انی بود که برایم حاصل یک عمر طلب عشق بود ... سرفصل لوده گان دهان گشاد به خنده بعد تمسخر همان آن برنده ترین خنجر ها شده و هر ثانیه زخم های کشنده انها مرا می ازارد چه کنم که خلاصی روح از این جسم دست خودم نیست و به اراده خداست

این را اگر بود امکان جاری بدون وقفه انجام می دادم ......

بهترین ارام بخش برای باور و صداقت و عشق مرگ است که این درمان من است ... چون باور و ایمان و صداقت و عشق به مسلخ برده شده و طنین صوت دیگران در قالب دیگری به سمع ان همان ان خوش امد ... و شاید هم قبل اشنا با صوت و تصویر من با ان یا انها اشنایی و الفت بیشتری داشت شاید البته من باور ندارم ... چون این گفته دیگران است

علیرضا خموش که داد همان ان مزدت که به همان که به باشی خموش و سر گردان ...

باز برای انی که ان صدم
توی این مسیر خیلی از این آدما دیده بودی، خیلی ها رو دلداری داده بودی ... ولی حالا دنیا رو از دید اونا میبینی ... همون دنیای زیبای همیشگی ... همون دنیای قشنگی که با همه زیبایی هاش حالا داره بهت دهن کجی میکنه ... شاید هم این تویی که با این همه ادعات برای عاشقی ، معنی عشق رو نمیفهمی ... ولی دیگه چه فرقی میکنه عشق چه معنی میده ... تو دیگه رمقی برای رفتن و از عشق گفتن نداری ...

عشق برای تو مفهومی نداره....

========= دوشنبه سحر به وقت اذن الله اکبر  به نیت تو زدم این تعفال را

در ازل هر کو به فيض دولت ارزاني بود من همان ساعت که از مي خواستم شد توبه کار خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش بي چراغ جام در خلوت نمي يارم نشست همت عالي طلب جام مرصع گو مباش گر چه بي سامان نمايد کار ما سهلش مبين نيک نامي خواهي اي دل با بدان صحبت مدار مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان تا ابد جام مرادش همدم جاني بود گفتم اين شاخ ار دهد باري پشيماني بود همچو گل بر خرقه رنگ مي مسلماني بود زان که کنج اهل دل بايد که نوراني بود رند را آب عنب ياقوت رماني بود کاندر اين کشور گدايي رشک سلطاني بود خودپسندي جان من برهان ناداني بود نستدن جام مي از جانان گران جاني بود
دي عزيزي گفت حافظ مي خورد پنهان شراب اي عزيز من نه عيب آن به که پنهاني بود



تعبیر: دودلی و تردید را از خود دور کن. از همنشینان و دوستان بد دوری کن تا دچار رنج و گمراهی نشوی. آرزوهای دور و دست نیافتنی غیر از رنج و زحمت نتیجه ای ندارد. اعتدال و میانه روی را پیشه کن.

 


برچسب‌ها: علیرضا خموش که داد همان ان مزدت که به همان که به ب

تاريخ : یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۱ | ۲:۴۲ ب.ظ | نویسنده : Biyoteknoloji araştırmacı Ali Reza Faraj |