جبر را گر جبر به جبری جبرا اختیارت . نداری دگر فرصت اختیار تا اختیار اختیارا کنی علیرضا فرجزاد -- زندگی زیباست "به زنده گی  کردن."نه به زنده مانی, "عشق.:, خوجه آتش."
 

با سلام و احترام

حالا چرا؟ "

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

"مرحوم زنده یاداستاد شهریار

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

...وهمه در ضمیر وجود جسم و روحشان متعالی هستند.

و این چندمین بار است من از باب فلسفه و منطق خارج و به دل و احساس رجوع می کنم...

و قدری در لابه لای ان گیر کردم...

چون هنوز نه عاشق و نه کسی را به معنا عشق زمینی دارم ...

ولی دو را را که تن و تار و پود من از انهاست مادر و پدر

---

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زدبا زیباترین امید ها که همیشه در دل شما شکوفا شود و امیدی همیشه توان نیرو شما را به چندین توان رساند...

سوز ها و درد دل های شما را موشکافانه رصد و در بین کلام وگفتارها بود موضاعاتی که حقیر را بر نگارش این دلنوشته ای به پیغام در دنیای مجازی وا داشت.

اصول را بر مبنا اول طلب زشما دارم .

که جسارت حاصله را بر من نادیده گرفته و این حریم خصوصی رابااجازه دق البابی کرده باشم.

به بزرگی آن دلی که در سوز وتاب و حسرت است مرا بخشایده باشید

. شاید من جای شما باشم از نظر...

؟ ولی تجارب و آموزه های من در طول این همه زمان هم در غربت وهم در وطن خود به من آموخت که باید زندگی کنم و آن زندگی را که به(( زنده مانی و ذندگی ندهم...))

و اجازه گشودن باب دل را به هر کسی ندهم که مایه عبرت دیگران بودن سخت برایم خواهد بود ...

و زخم خنجر زبان دوست و خودی از تیر هر دشمنی بدتر...کشنده تر

بس گلم عزیزم جانم و ای ... کم از قتال با دل کن بیا و آشتی در ورا آن دل کن دنیا که به اخر نرسید گر هم رسید به ما چه رسید ...

حسابی و کتابی هم گر باشد همان حاصل جمع کار خود ما به ما خواهد رسید.در جهان کنونی واژه ها بسیار سیال و متغیر هستند تناسب ریاضی آن را باید پیدا کنی...

توسل به داور و مسکن را چه سود ... مایه در آرامش جسم را بایدی تا توان تحمل در روحت آیددیدی...

این همه یاس و نا توانی و ناله خرد زسر به برددیدی! پرستو من دانی که من خود پرستور بودم و به امید بازگشتی دوباره به خانه و کاشانه ...

اری سیر زمان در مکانم کرد چون نقطه همیشه جا بجایم کردو مهاجر پرستویی شدم و آنهم پرستویی غریب در مکانهای غریب..

دل صاف دار و قامت بلند آموزه از دل و جان و عقل بگیر و بر آنها که چنین سخت گرفتند یقین کن ره به جایی نخواهند برد ...

شیریننکم گل واژه محبت آینه مرات جسم و روح میازار اندیشه رها ساز راه را تو خود هموار ساز ...

بگویم باز زخود ... آری سوز و تاب همیشه بود تب تا اوج نهایت فارالهایت مغز استخوان می سوخت تا سحر می شد آرام جانم دوباره میسوخت ره به جایی نبرده و ساکن کوی بلا شدم تا که جور کش جفای زمانه خود باشم...

از خودی و خودیها و از آنهایی که بودند...؟

بدان من هم فرهادی دیگر شدم در این زمان و مکان

تیشه محکم به سنگ میزنم و صدای آهن و سنگ مانع شنیدنم شود که دیگران چه می گویند ...را نشنوم

بیا و فرهاد خود به آن اندازه بخوان که او هم تو رابه همان خواند ...

سویه به سوی دو سویه بایدی اندیشه در کالبد یک من و من دیگر باید

آن دومن را ما بایدی دگری دگر نیست ...؟

این ما را چه سود از این همه من سوخت...گفتن ها به زبان کلام عمل بایددیدی

…منو ببخش که در کلام قدری در حاشیه سخن گفتم و نوشتم و حال در این ماورا عالم مجازی باز به جبری که جبرا به اختیار است آری در کنار صد اختیار یک جبر کافیست که آن را من دارم می گویم ...

من خود را از روی تعداد موانعی که در مسیرم قرار گرفته است معنی نمی کنم؛
من خود را از شجاعتی که پیدا کرده ام تا هدفهای تازه ام را با جدیت دنبال کنم معنی میکنم...
من خود را از روی تعداد ناامیدی هایی که با آنها موجه شده ام معنی نمی کنم؛
من خود را از روی بخشش و ایمانی که برای آغاز دوباره پیدا کرده ام معنی می کنم...
من خود را از روی اینکه یک رابطه چقدر بطول انجامیده است معنی نمی کنم؛
من خود را از مقداری که تا کنون عشق ورزیده ام و خواهم ورزید معنی میکنم...
من خود را از روی دفعاتی که زمین خورده ام معنی نمی کنم؛
من خود را از روی دفعاتی که روی پای خود ایستاده ام و مبارزه کرده ام معنی می کنم...
من درد خود نیستم...
من گذشته ام نیستم
...
من آنی هستم که از آتش برخواسته است

هنوز صدای فرمانده جوخه آتش را به گوشهایم دارم

که فرمان آتش به اختیار را داد .

اری من همانم که در مقابل

ان

آتش گلوله ها سر خم نکردم .و زمان یقین تو هم به یاد داری

آن روز خونین را"بس منو باز بدان که من خود آتش هستم و از تبار آتش

و امید وارم که سایه الطاف کریمه اهورا مزدا تو را ایمن و سلامت در همه حال دارد...

ایمیل خصوصی

من.HYPERLINK "mailto:من.

"

sabzine_ebtekar@yahoo.com

و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد


برچسب‌ها: زندگی زیباست, به زنده گی کردن, نه به زنده مانی, عشق

تاريخ : دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ | ۳:۲۳ ب.ظ | نویسنده : Biyoteknoloji araştırmacı Ali Reza Faraj |